تبليغاتX
یار مهربان

یار مهربان

داستانک های زیبا

سلام ماه رمضون(طنز)

 
 
سلام و صد سلا خدمت دوای خوبم اینم آپ مخصوص ماه میارکه ببینین خوشتون میاد؟
راستی خیلی ممنون نظر میدین.
 
 
ماه رمضان میباشد ومن خیلی خوشنود میباشم.بابایم شیرینی خوشمزه ای خریده است که نام آن زولبیه و بامیا میباشد.بامیا که گردالوی آن باشد؛ خیلی عقشولیمیباشد و در اثر فشار دادن ریق شیرینی از آن خارج میشود.
ما همه روزه میباشیم ولی کله ی روزه ی من گنجشکی میباشد.
من میتوانم بعلت فنقلی بودن هر روز یک ساندویچ گوشت کوبیده با سس هزار جزیره بخورم.
با اینکه همه جای مادربزرگ اوف میباشد ولی روزه اش را میباشد.
تازشم خواهرم هرروز پوستر نیکبخت را از دیوار میکند وبعد از افطار میچسباند!
الان ساعت خیلی مانده به افطار میباشدو دل من غنج میرود.پفک من در یخچال میباشدتا قرچ قرچش بیشتر شود.من یواشکی سراغ یخچال میروم و در آشپزخانه را هم میبندم که فرشته ها نبینند!بعد از اینکه پفکم را در یخچال تماشا کردم؛از آشپزخانه خارج میشوم.خواهرم که مواظب من بوده یک عدد بوسم میکند که اینقدر با اراده میباشم.من خیلی خوشم می آید که او نمیداند دیدن دندان مصنوعی مادر بزرگم در یخچال اشتهای مرا کور کرد.
دم افطار میباشد عمویم به خانه ی ما حمله ورشده است .او خیلی روزه میباشد.دهانش هم اصلا"بوی پیتزا نمیدهد.
بعد از افطار خیلی تیلیفیزیون میچسبد.سه کانال فلسطینیها را نشان میدهد.در عوض سه کانال دیگر اسرائیلیها را نشان میدهد!بابایم میگوید:«آنتن ما در سرزمین اشغالیها افتاده است!.»
حالا یک سریال شروع میشود که آدمها همراز میباشند.
به مناسبت ماه رمضان همه آدم بدها در فیلم خوب میشوند.عمویم میگوید:«این آقای بازیگر ده سال میباشد که همواره دم بخت میباشد.»
بابایم میگوید:«بعضی چیزها آدم را جوان نگاه میدارد.»
این یکی کانال جشن رمضان میباشد.به مناسبت این جشن آبروی افراد را در طبق اخلاص گذاشته اند!بدهکارها و بدبختها رایکی یکی جلوی تیلفزیون می آورند تا بغض کنند و ما جشن رمضان باشیم.
سر همه درد میکند.بابایم میگوید:«بعد از اینهمه برنامه های خوب استامینوفن خیلی میچسبد.»من به خانه ممد فرنگیس اینا میروم تا اصلا" ماهواره نگاه نکنم.
 
 
نویسنده:امیر مهدی ژوله
 
 
سپیده:توجه داشته باشید این داستانک فقط جنبه طنز دارد بله فقط جنبه طنز و دیگر هیچ!!!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 20:28  توسط سپیده  | 

خدایاشکر

روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد. با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید. آنها کودک را روی تاب گذاشتند.

خدایا! چه می دید! پسرک عقب مانده ذهنی بود. با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت. چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد.

خوشتون اومد؟این داستان من رو یاد یه جمله انداخت که خودش یه داستانه

"در حسرت خرید یه کفش بودم ناگهان کودکی را دیدم که پا نداشت"

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 12:7  توسط سپیده  | 

یه داستان بسیار جالب و سرکاری

سلام دوستای گل چه طورین؟ امروز یه داستانک سرکاری منتظر شماست خواهشا این یکی رو با دقت بخونیددر مورد این داستانم بگم که  وقتی این داستان رو خودم خوندم چنان حالی داشتم که نمیدونین و تصمیم گرفتم که هر وقت نسبتا نظرام زیاد شد اون رو تو وب بذارم . خودتون دیدین که تو پست قبلی نظرام از دو برابر پست قبلی بیشتر شده بود ممنونم از همتون. اینم از داستان:

 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.مرد به سمت صومعه

حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر

کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز

نشنیده بود …

 

 

صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این

را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وی را

به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای

مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید..

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون

تو یک راهب نیستی»این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای

دانستن فدا کنم.. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ،

من حاضرم .بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی

زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی

پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و ۴۵ سال بعد برگشت و در صومعه را زد.مرد گفت :‌« من به تمام

نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از> من> خواسته بودید کردم .. تعداد برگ

های گیاه دنیا ۳۷۱,۱۴۵,۲۳۶, ۲۸۴,۲۳۲ عدد است و ۲۳۱,۲۸۱,۲۱۹, ۹۹۹,۱۲۹,۳۸۲ سنگ روی زمین

وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است

. اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت

آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من

بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد

درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار

داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت…. و

همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در

نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود

قدری تسلی یافت.. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و

متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی

بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید !!!!

پ.ن:نظر یادتون نره

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 14:12  توسط سپیده  | 

دختر کوچک و معلم

سلام امروزم یه داستان دیگه رو گذاشتم .سعی کردم داستان کوتاهی در خدمتتون بذارم.امیدوارم خوشتون بیاد .اسم این داستانک:

1104420fyxfu135r4.gif

دختر کوچک و معلم

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.


دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

1104420fyxfu135r4.gif

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 11:25  توسط سپیده  | 

غذای روح

سلام دوستان گل اینم یه داستان دیگه که اسمش هست:

591115t8qpmw0bs5.gif591115t8qpmw0bs5.gif591115t8qpmw0bs5.gif

غذای روح
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت.
او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. 

همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد

 ولي دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، بطوري که نمي توانستند

قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم.
او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم،

 همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت

هستند، باآنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آن ها ياد گرفته اند که

يکديگر را تغذيه کنند.
هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد

 کسي هست در دهانش غذايي بگذارد.


« غذاي روح - آن لاندرز »

591115t8qpmw0bs5.gif591115t8qpmw0bs5.gif591115t8qpmw0bs5.gif

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 11:38  توسط سپیده  | 

انسان درویش

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سلام.داستان سوم هم آمادست.امیدوارم لذت ببرین.

989369nkhwxrd6yq.gif 989369nkhwxrd6yq.gif

   انسان درويشي به اشتباه توسط فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :

 جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان

 را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي

 كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند 

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

       

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 12:3  توسط سپیده  | 

ایمیل

سلام عزیزان من خوش اومدید.امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد.

oa0hz6.jpg

داستان کوتاه ایمیل

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمين‌ش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌هاي مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي‌تونه داشته باشه.»


مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نمي‌دونست با تنها 10 دلاري که در جيب‌ش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه‌ش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي‌تونه به اين طريق زندگي‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پول‌ش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت...

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. مي‌تونين فکر کنين به کجاها مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:

آره! احتمالاً مي‌شدم يه آبدارچي تو شرکت مايکروسافت...!

679760ps8kxvogq5.gif

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 18:40  توسط سپیده  | 

کارمند تازه وارد

سلام این داستان تقدیم به همه شما

810932tygf157vz0.gif

کارمند تازه وارد

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.

 

865jbx0.gif

عزیزای من نظر فراموش نشه


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 14:51  توسط سپیده  |